بادست هایی که موهایش رامیبافت گردنش را فشرد بابی رحم ترین حالت ها چشم هایش رابست وسعی کرد به یاد بیاورد شب هایی را که بامو های بافته به دار کشیده میشد . . . مسئله مهمی نبود کمی مو بود که کوتاه شد! +پایان وارونه!...
ادامه مطلببانام خدا وقتی داشتن آدماروگروهبندی میکردن من احتمالا داشتم دنبال دفترم میگشتم یابرده بودنم یه کتابخونه بزرگ شاید ازاونایی که توچین هس یا ایده نوشتن یه داستان بزرگ به ذهنم رسیده بوده یامامانم صدام زده که حالا ازاونهمه آدم من جاموندم تک وتنها پایان...
ادامه مطلب