بانام خدا وقتی داشتن آدماروگروهبندی میکردن من احتمالا داشتم دنبال دفترم میگشتم یابرده بودنم یه کتابخونه بزرگ شاید ازاونایی که توچین هس یا ایده نوشتن یه داستان بزرگ به ذهنم رسیده بوده یامامانم صدام زده که حالا ازاونهمه آدم من جاموندم تک وتنها پایان...
ادامه مطلب