یک اتفاق تلخ

مطالب پیشنهادی از یک اتفاق تلخ | نویسنده: حسین حسنی

درباره ی چشم شعر طناب دار

بعد من بهش گفتم:دیشب من دمِ گرگ و میش خواب دیدم یه درخت رو بالا آوردم/از شاخه اش یه زنِ شاعر خودشو دار زده بود/بعد شروع کرد به حرف زدن/گفت من تجسم یه انقلابم/تجسم همه ی این جووناییم که این پایین مُردن/گفت این موهام دیگه دارن میپوسند دیگه میریزند/مثل مُرده های جنگ/بی حساب کتاب میریزند/مثل بمب ها/مثل چشم ها/چشم هات/تو توسیاهی قشنگ تری عشق من/جسد منو بنداز رو دوشت بیا بریم بیرون از این کوه/بیا برینیم به این ماشین/چون پوست کبودِ من دیگه نوید چیزی رو نمیده/چون چشم های تو تو دستات دیگه یه چیز عادی و ر...

ادامه مطلب

مزایای ترک نگفتن

بااینکه تئاترقرن۲۰ فرانسه میگه کلمه بی معناستبااینکه دیگه هیچی هیچ معنایی ندارهاما هنوز وبلاگ نویسی خوشایندهمن عادت به ترک ندارمو خوشبختانه یه برنامه ی کامپیوتری هم قابلیت ترک کردن رو ندارهشایدم یهو بی خبر پاک شه کل این صفر و یک هاشاید یهو من مردماما زندگی مسالمت آمیز تره اینجا...

ادامه مطلب

درباره ی چشم،شعر،طناب دار

بعد من بهش گفتم:دیشب من دمِ گرگ و میش خواب دیدم یه درخت رو بالا آوردم/از شاخه اش یه زنِ شاعر خودشو دار زده بود/بعد شروع کرد به حرف زدن/گفت من تجسم یه انقلابم/تجسم همه ی این جووناییم که این پایین مُردن...

ادامه مطلب

ماجرای ابرهای معلق ورفتگرهای آوازه خوان

اون شب بعد رفتنت یه ابر درست وسط پذیرایی جاخوش کرده بود همون&#...

ادامه مطلب

آخرین یادداشت های یک سطل آشغال

خسته میشم گاهی از بوش همش احساس میکنم یه سری چیزها توسرم داره میپوسه بوی فسادش همه ی وجودمو گرفت گاهی وقتا کلافه میبینم کله ظهر مگسا دور سرم مهمونی گرفتن شاید خالی بشه یه روزایی سرم اما بوی تعفنش هیچوقت نمیره تعجبم به اینه که بعضیا تو سر من توسرِ فاسد من دنبال ارمغانند واسه خودشون بعضی از اونارو بر میدارن و استفاده میکنند من اینجوری نبودم هرک...

ادامه مطلب

ارتباطِ بین عناصر مندلیف و آواز خواندن

صدامو دوست داشت
 یه روز که بی هوا زده بودم زیر آواز
 اشکاشو پاک کرد و بین عناصر مندلیُف منو بوسید
 گفته بود دلش نمیخواد صدام مالِ یکی دیگه باشه
 منم از حرصش فردای اون روزی که از خونش پَرتم کرد بیرون
 با چشمی که ازش عناصر مندلیف میبارید
 راه افتادم وسط خیابونای شهر بنا کردم بلندبلند آواز خوندن
 اما دیگه هیچ صدایی از گلوم خارج نشد
 از اونموقع تاحالا من موندمو یه...

ادامه مطلب

12(در گوشه ای از شب تورا به یاد آوردم و به غمگینانه ترین حالت ممکن خندیدم)

به نام خدا من از دست غمت عزیزم چه مشکل ببرم جان! پایان...

ادامه مطلب

13

به نام خداچشماتو ببند ساکت یه گوشه بشینبذار شعرمو برات بخونمنخند..نرقص یه دیقه بنشینیه شعر کوچولو هست که میگه..نه خبر ندارم از آخرین باری که جانی دپ بازنش دعوا کردهقیمت طلا ودلارم نمیدونم..نهرهبر کره ی شمالی قراره بمیره..پس خدا بیامرزتش از حالانه من از هیچی خبر ندارم فقطچند لحظه وایسایه شعر واست میخونمو میرمشایدم بعدش تصمیم گرفتم بمیرمنمیدونم والا پایان...

ادامه مطلب

14

به نام خدا همیشه از خدا ممنون بودم که شبو آفرید تااینکه یه شب باگریه خوابیدم پایان...

ادامه مطلب

15

با نام خدا یه روز همشونو رو همتون بالا میارم پایان...

ادامه مطلب

16

بانام خدا باید ولش کنی بره پایان...

ادامه مطلب

17

با نام خداهشت بادكنكدر بعدازظهر خسته كننده اي،هشت بادكنك كه كسي آنها را نمي خريد.با نخهاشون تصميم به پرواز گرفتند.پروازي آزاد و به هر جا كه دلشان مي خواست!يكي بالا رفت كه خورشيد را لمس كند – پاپ!يكي فكر كرد سري به بزرگراهها بزند – پاپ!يكي خواست روي كاكتوسها چرتي بزند – پاپ!يكي ايستاد كه با بچه بي حواسي بازي كند – پاپ!يكي خواست تخمه داغ بكشند – پاپ!يكي عاشق يك جوجه تيغي شد – پاپ!يكي دندانهاي يك كروكديل را معاينه كرد – پاپ!يكي هم آنقدر معطل كرد كه بادش در رفت – ووش!هشت بادكنك كه كسي نمي خريد،آزاد بودن پرواز كنند و در هوا معلق باشند.آزاد بودند هر موقع خواستند بتركند! از عموشلبی ناز...

ادامه مطلب

ارتباطِ بین عناصر مندلیف و آواز خواندن

صدامو دوست داشتیه روز که بی هوا زده بودم زیر آواز اشکاشو پاک کرد و بین عناصر مندلیُف منو بوسید گفته بود دلش نمیخواد صدام مالِ یکی دیگه باشه منم از حرصش فردای اون روزی که از خونش پَرتم کرد بیرون با چشمی که ازش عناصر مندلیف میبارید راه افتادم وسط خیابونای شهر بنا کردم بلندبلند آواز خوندن اما دیگه هیچ صدایی از گلوم خارج نشد از اونموقع تاحالا من موندمو یه گلوی بی صدا و یه اتاق پراز عناصر مندلیف که از چشمام باریده بود....

ادامه مطلب

مثل وقتی که قایقرانها نزدیک خشکی پاروهاشونو رها میکنن

یک اتفاق تلخ مثل وقتی که قایقرانها نزدیک خشکی پاروهاشونو رها میکنن آزاد و بی خیال + تــاریـخ یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۶ ساعـت 14:56 به قـلـم نون | HoMe EmaiL ProFiLe MozHgaN arCHive مرداد ۱۳۹۶خرداد ۱۳۹۶اردیبهشت ۱۳۹۶فروردین ۱۳۹۶مهر ۱۳۹۵شهریور ۱۳۹۵ TEMP BY:M0ZHGAN...

ادامه مطلب

10

به نام خدا خوابگاهو دوس ندارم ولی خنده های مژگان قشنگ تره پایان...

ادامه مطلب

11

بانام خدا اینجا همه چی هنوز درهمه پایان +امیر آدرس وبتو ایمیلیتو یه راه ارتباطیتو بذار باشدکه رستگار شویم!...

ادامه مطلب

9

با نام خدا بغض غده ای چرکین است که در گلویت لانه میکند ودر دانشگاه دردش بیشتر میشود پایان...

ادامه مطلب

8

بانام خدا دوسدارم بچه بازی درآرم قبل خواب شیرینی بخورم مسواکم نزنم بعد دسشویی خودمو خشک نکنم بابقیه دعوا کنم..فوش بدم دانشگامو نمیتونم عوض کنم اینکارا که دست خودمو +احمق ترینم! پایان...

ادامه مطلب

1

بادست هایی که موهایش رامیبافت گردنش را فشرد بابی رحم ترین حالت ها چشم هایش رابست وسعی کرد به یاد بیاورد شب هایی را که بامو های بافته به دار کشیده میشد . . . مسئله مهمی نبود کمی مو بود که کوتاه شد! +پایان وارونه!...

ادامه مطلب

2

روسبی های روسی از دار دنیا فقط یک جناس ناقص افزایشی دارند که قابل فروختن نیست مگراینکه کلاه گیس بگذارند!...

ادامه مطلب