3
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 14:59
بانام خدا ازهیچی بیشتراز معمولی بودن بدم نمیاد پایان
4
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 14:59
بانام خدا وقتی داشتن آدماروگروهبندی میکردن من احتمالا داشتم دنبال دفترم میگشتم یابرده بودنم یه کتابخونه بزرگ شاید ازاونایی که توچین هس یا ایده نوشتن یه داستان بزرگ به ذهنم رسیده بوده یامامانم صدام زده که حالا ازاونهمه آدم من جاموندم تک وتنها پایان
5(یک تراژدی بی صدا)
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 14:59
به نام خدا هربار که یکیشونو میبینم دلم پرپر میزنه که فرهنگیانو ول کنم پاشم برم اونجایی که همه عمر دلم میخواست برم مثه قصه ها وافسانه خودمو محقق کنم بعدباخودم فکر میکنم اگه آخر قصه من خوب نباشه نمیتونم عوضش کنم واونجاس که بدبخت ترینم پس چشمامو میبندم اشکامو پاک میکنم میرم میشینم تو زندان کوچولومو ویه...
6
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 14:59
بانام خدا دررابطه بادانشگاه فرهنگیان من بیشتربا آقای عبدولی هم نظرم پایان